سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبید؟

چه خبرا؟

دوستا هم والا دوستای قدیم

سر میزدن نظر میذاشتن حلی میپرسیدن

کجا رفتین حالا

همین کارا میکنین که ادم سال به سال نمیاد اپ کنه

نمیدونم از کجاش بگم و از چی بگم

خیلی وقته ننوشتم ولی دوباره میخوام از مدرسه بنویسم که دیگه امسال هم سال آخرمونه  برامون دعا کنید سال دیگه سه تامون رشته ای که دوس داریم قبول بشیم و دوباره سه تامون پیش هم باشیم

اول از همه اینکه امروز تولد مامان جون خوشکلمه الهی من فداش بشم 0123.gifحتی وقتی تصورش میکنم که بخوام بدون اون زندگی کنم اشکام در میاد 0124.gifچیکار کنم سال دیگه که نیستم ایشالا

چهارشنبه  ای که گذشت :

ساعت اول:  زمین شناسی:

واااااااااااااااااااااااااااااااای خلی دبیر زبمینمون باحاله خوشحالی و عصبانیتش یکی هستولی من خیلی دوسش دارم

سر زنگ زمین خیلی از بچها نمیان سر کلاس  این دفعه دیگه معلمون کفری شد اسمشون رو داد دفتر

معاونمون اومد و از کلاس بعدی اوردشون بیرون و گفت امروز اخراجین برین خونه

ساعت دوم : زیست:

همینا که اخراج شده بودن اجازه سر کلاس اومدن نداشتن نشسته بودن دم در  نشسته بودن و درس گوش میدادن تازه سوال هم میپرسیدن وای کلی ازشون خندیدیم

ساعت سوم  فیزیک:

با اجازتون دبیر فیزیک سوال میده بعد هر کی حل کنه بهش مثبت میده ما هم عین این بچه اولیا تند تند واسه مثبت گرفتن حل میکنیم

اونروز هم دوتا سوال داد سوال اول رو من و فرنوش با هم هر طوری بود حل کردیم  و درست بود و مثبت گرفتیم

سوال دومی نمیشد حل کرد هر کار کردیم نشد

یکی از بچه ها جزوش رو داد به ما و ما نوشتیم و اخرشم با جزوه اون بنده خدا تحویل دادیم که بچه ها گفتن نه اینو نده اینو نده که دبیرمون فت ا صبا که رو برگه نوشته بود که گفتم آره خانوم جزوش افتاده بود پایین بچه ها فکر کردن میخواسته بده به شما دادن به من که بهتون بدم

( بهناز از ما جدا میشینه واسه همین اون تو ابن جریانا نبود )

خلاصه مثبت دوم رو هم گرفتیم

ساعت چهارم:زیست:

دیگه درس داد و اومدیم خونه

الانم شدیدا گرسنمه ناهار هم نداریم تازه میخوام برم کمک مامان ناهار درست کنیم امروز خونه تعمیر داشتیم همه درگیر بودن

یه چند وقت دیگه میخوام برم واسه گواهی نامه رانندگی خیلی خوشحالم که بزرگ شدیم ولی بازم دلم میخواد برگردم به بچگی

0133.gif

خیلی وقت بود ننوشته بودم دیگه خودتون ببخشید

نظر بدید مثل قبل خوشحال میشیم

قربونتون: نرجس0146.gif 

 

 

میلاد امام هشتم مبارک

ا

کاش روزی میهمانت می شدم خاکبوس آستانت می شدم

کاش چون خورشید هنگام طلوع هم نفس با دوستانت می شدم

چون کبوترهای چاهی غریب آشنا با آسمانت می شدم

کاش چون زوار پاک و ساده ات صید چشم مهربانت می شدم

همچو دل های شکسته بی پناه روزگاری میزبانت می شدم

در طوافت کهکشانی از ملک کاش گرد کهکشانت می شدم

وقت رفتن از مدینه سوی طوس کو به کو چاووش خوانت می شدم

تا عبایت را ببوسم دم به دم چون نسیم از پی دوانت می شدم

تا ببوسم روی ماه آفتاب نیمه شب اشک روانت می شدم

مثل آهوی اسیر و مضطرب از خطرها در امانت می شدم

در بیابان های نیشابور هم تکه ابر سایه بانت می شدم

کاش چشمم بود جای پای تو تا قدمگاه زمانت می شدم

کاشکی در بزم مامون جای تو زهرنوش دشمنانت می شدم

کاش آنقدری لیاقت داشتم خاک کفش زائرانت می شدم

 

امام رضا زنداییم اومد پیش تو ولی دییگه برنگشت چیکار کرد مگه که دلت نیومد از پیشت بره و وسط راه بردیش پیش خودت

داییم حالا که واسمون تعریف میکنه میگه رفته بود چسبیده بود به ضریحت روسری اونایی که داشت از سون میاورد رو درست میکرد ولی میگفت وقتی تو خاکا افتاه بود روسریش هم از سرش افتاده بود ولی هر چی گشته بود پیداش نکرده بود تا سرش کنه

میگفت اونجا که نشسته بود یکی یکی واسه همه دعا کرد بعد گفت وقتی برا بقیه دعا کنی زود تر به خواستت میرسی حالا یا امام رضا نوبت خودمه همه حاجت هاشون رو با گریه میگن ولی  من نمیخوام گریه کنم میخوام با خنده بهت بگم که زودتر مستجاب بشه

واااااااااااااااااااااای چقدر سخته نبودنت

یا امام رضا خودش رو که بردی ولی به شوهرش صبر بده

به بابابزرگم صبر بده که نگاه به قدش میکرد و میگفت ماشالا و ما حسودیمون میشد

آخ وقتی هم تو سردخونه بود کل تخت سردخونه قدش بود

خدایا صبر بده

امام رضا تودت مبارک

 

اولین عزای خانوادمون

سلام خوبید؟

بچه ها مدتها بود که با خانواده دایی مامانم رابطه ای نداشتیم  نمیدونیم چا ولی کلا قطع رابطه شده بود

تا اینکه تو هفته قبل دختر دایی مامانم که خیلی کم بینا هست( براش دعا کنید) خواب میبینه که: خونه بابابزرگم عروسی هست ولی عروسی مخفیانه و هیچکس خبر از این عروسی نداره  و عروسی عزا میشه و ر چی بوده جریان برمیگشته به دو تا از داییام

چ خواب خوشکلی دیده بود

روز پنج شنبه عروسی یکی از داییام بود که قرار نبود مراسم د اشته باشیم و به کسی خبر ندادیم ولی خانواده عروس مراسم مفصل داشتن که متاسفانه عزا شد!

 عزیزی رو از دست دادم که هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم

دو سال پیش باهاش آشنا شدم

و شد یکی از اعضای خانوادم

زن داییم بود

داشتن از مشهد میومدن تا برسن به عروسی یکی دیگه از داییام

ولی تو جاده آباد اصفهان تصادف کردن

رن داییم فوت شد

امام رضا نخواست که برگرده بردش پیش خودش

خیلی خوب بود خیلی

اومد و مسیر زندگی ما رو تغییر داد

تو این دو سال فقط بهمون درس داد

28 سالش بود ولی خیلی پخته و صبور بود

اومده بود به خواب چندین نفر که حالا میگم چی گفته بود:

به یکی گفته بود تو مراسم هام گریه نکنید من جام خوبه واسه خودتون گریه کنید تو مراسمام  مواتون بیرون نیاد و جیغ نزنید

به یکی دیگه گفته بود نذر دارم تو امامزاده شمع روشن کنم

اخ الهی بمیرم

دلتنگشم

همیشه میگفت وقتی میشنوم یکی مرده خندم میگیره

الهی بمیرم قدش بلند بود تو تابوت جاش نمیشد

تو سردخونه که بود سفید شده بود رگ مرده نداشت معلوم نبود مرده

از این ور تا اونور تخت سردخونه رو گرفته بود

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقد سخته نبودنش

ولی خدا رو شکر

مطمینم جاش خوبه

دوسال مهمونمون بود جز خوبی ازش ندیدیم دلسوز همه بود

کاش بدی دیده بودیم که اینقدر سختمون نبود

خدایا به داییم و مادر و پدر زنداییم صبر بده

واسش فاتحه بخونین

خدانگهدار

نرجس

 

 

سلام برو بچ

احوالتون

کنکوریا چطورن؟

چطور دادین؟

یکی از بچه های مدرسمون شده نفر 64 کنکور تجربی یکیشون هم 143 کنکور انسانی

ایشالا این رتبه ها روزی ما سه تا باشه !!!!!!!!!!!!!!

قرار بود بهناز بعد از امتحانا بیاد پست بذاره ولی فکر کنم اصلا یادش رفته وبلاگ داریم منم همینطور

خیلی در گیر درس و کلاس شدیم

برامون دعا کنید

ایشالا بهناز بیاد پست بذاره منم میام با هم وبلاگ رو دوباره میترکونیممممممممممممم

نرجس جونتوووووووووووون!!!

سلام بچها

خوبید

خوشید

سلامتید

؟؟؟

فردا میخوام برم کارنامه بگیرم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا دارم میمیرم

بهناز و فرنوش گرفتن کارنامشونو ولی من مسافرت بودم الان میخوام بگیرم

وای خدا فکرش که میکنم سال دیگه کنکور دارم دیونه میشم

از حرف همه خسته شدم

و مجبورم یکسال تحملش کنم

جو گیر شدم بد جور

گوشیم رو خاموش کردم

کلی کتاب و جزوه بیرون اوردم

میخوام درس خوندن رو شروع کنم

با کلی مشاور حرف زدم

بد جور استرس دارم

خداکنه زودتر این ی سال بگذره ولی ایشالا به امید خدا خوب بگذره

ایشالا که داروسازی قبوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول بشم

خدایا!!!!!!!!!!!!!!

به امید تو

دوباررررررررررررررررره اومدیم

سلام

خوبید خوشید سلامتید؟

ما دوباره اومدیم بیرون.مثلا قرار بود دیگه تا پایان امتحان نهایی بیرون نیایم اما بیشتر میایم.از آخرین پستی که گفتیم آخرین بیرون رفتنمون قبل از امتحان نهاییه تاحالا چندین بار اومدیم بیرون

امروزم اومدیم واسه پرینت رنگی پروژه آمار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولش که رفتیم تو پاساژ........................3تا تل و 3تا کیلیپس مثه هم خریدیم.بعدم یکم تو همون پاساژه چرخیدیم و رفتیم ی پاساژ دیگه و بعدش رفتیم بازار

حالا هم دوباره اومدیم تو پاساژاولی واسه پرینت رنگی

الآن ما منتظریم که خانومه پرینت بگیره بیاد و تو این فاصله هم ما اومدیم تو وبزمون

بعد از اینجا هم میریم3تا رزلب مثه هخم بخریم

پرینتا رسید

باااااااااااااااااااااای


بیرون رفتن قبل امتحان

سلام بچه ها

خوبید؟

خوشید؟

سلامتید؟

ما دوباره سه تایی اومدیم بیرون فکر کنم آخرین بیرون اومدنمون قبل از امتحان نهایی باشه

خب قرار بود بریم واسه من آلبوم بخریم که متاسفانه برای بار 4م رفتم و گفت نداریم

من و بهناز با تاکسی اومدیم و با فرنوش قرار گذاشتیم  بعدم همه جا تعطیل بود کلی صبر کردیم(رفتیم تو فلکه نشستیم) تا باز شدن

لباسامون هم مثل هم بود همه نگاهمون میکردن

هی چرخیدیم بعد رفتیم دنبال رژ کلاسیک 105 که نداشتن نامردا

بعدم رفتیم کلیپس و کش مو و تل خریدیم

عینک بهناز هم درست کردیم

تو ی پاساژی پسری ناگهان پرید جلومون سه تامون ترسیدیم که یهو گفت بفرمایید شب جمعه ای

بعد از تشتنگی داشتیم هلاک میشدیم

رفتیم آب هویج بستنی خوردیم

بعدم اومدیم کافی نت پست بذاریم الانم سه تامون با هم هستیم

راستی من گردنبند خردیم

نویسنده:نرجس

دو تا بغل دستیم: دو تا کم حوصله با حال خراب به اسم بهناز و فرنوش

بوس بوس

خدافظ



سال 1392 با کلی تاخیر مبارک

سلام بچه ها

همگی خوبید؟

من که خوبم

ااااااااااااا راستی سال نو مبارک

ایشالا سال خوبی داشته باشید

عکس متحرک عید نوروز

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

ایشالا که امسال واسه همه خوب باشه خدا به همه هر چی تو دلشونه بده

 

راستش بچه ها حرف و خاطره که زیاده ولی خب نمیدونم چرا نمیتونم بنویسمش

اااااااااااااااا راستی سیزدهتون به در شد؟

ما که ۱۲ و ۱۳ ۱۶ مون به در شد

سبزه گره زدین؟ کیا گره زدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حواستون بود گره رو شل بزنید که زود باز بشه؟

مسافرت چی نرفتین؟؟؟؟

ما که نرفتیم

ولی ایشالا بعد از امتحان نهایی میرم کرمان تنهاااااااااااااااااااااااااااااااایی

البته خالم اونجا منتظرمه

خب بچه بازم سال نو مبارک

 

 

 

شکلک های محدثه جون

هه این ما سه تا هستیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام بچه ها

شاید این آخرین پستم باشه بعد از این پت تا عید احتمالا پست نذارم

به خاطر همون عمل که تو پست قبل گفتم

خب بگذریم

قرار بود دیروز بستری بشم و بهناز و فرنوش هم تو مدرسه گفته بودن که تا 15 روز مدرسه نمیرم

منم وقتی رفتم بیمارستان با اصرار و پافشاری مامانم بستری نشدم البته دکتر هم گفت نیازی به بستری نیست ولی بهتره بستری بشی خلاصه گفت برید شنبه بیایید

منم اومدم و رفتم مدرسه

امروز هر کدوم از بچه ها منو میدیدن ازم استقبال میکردن خیلی باحال بود عسل که تا منو دید کیفشو انداخت رو زمین و اومد پیشم گفت دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تو کجا بودی؟

گفتم همینجا هنوز زوده بعد میرم دیگه نمیام!

خلاصه امروز خیلی خوش گذشت

*زنگ اول که عربی داشتیم مثل همیشه پرسید از بچه ها که ما سه تا نپرسید

*زنگ دوم هم زمین شناسی داشتیم که اومد سر کلاس و منو صدا زد گفت بلند شو منم مونده بودم میخواد چیکار کنه هیچی م نخونده بودم بلد هم نبودم که ازم بپرسه

که یهو بچه ها گفتن خانوم نه نباید بپرسید یعنی چــــــــــــــــــــــــــــی که دبیرمون گفت حالا تو بلند شو بیا پای تخته این سوالارو بنویس

هنوز تنم میلرزید رفتم وسه تا سوال نوشتم و بچه ها جواب دادن و آروم گرفتم نشستم

*این دبیرمون یکم شش و هشتش قاطیه: فامیلی بهناز و یکی دیگه از بچه ها رو همیشه اشتباه میکنه امروز دیگه بهناز رو یه جوری صدا کرد که تا حالا هیچ دبیری اینطوری صداش نکرده بود( آخه فامیلی بهناز یکم طولانی و سخته همه نمیتونن بخونن)

*زنگ بعدش هم تاریخ داشتیم و امتحان که من هیچی نخونده بودم فقط در حد یه نگاه سطحی که اونم صبح تقریبا یه ربع

خلاصه نشستم سر جلسه و سوالا رو بهمون گفت و نوشتیم ولی من جواب هیچکدوم رو بلد نبودم فقط یه سوال رو بلد بودم و بقیه رو از بهناز پرسیدم  اونم دستش درد نکنه همه رو گفت همون سوالی که من بلد بودم بهناز نمیدونست که هر چی تلاش کردم نشد بگم بهش که یکی دیگه از بچه ها بهش رسونده بود و برگه هامونو دادیم

بعد امتحان تا برگم رو دادم بهناز گفت: نرجس اسمت رو نمیخواستی که بهت بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

*فرنوش سوال 4 امتحان رو میخواسته به عسل میگه عسل بهم بگو اینم راست گرفته بوده برگه رو جلوش ا فرنوش بنویسه کنار هم نمیبرده که فرنوش داد میزنه بسه بابا نوشتم ببر اونور

*سر جلسه بعضی از بچه ها سوالا رو جواب داده بودن و میخواستن برگه هاشونو بدن که یکیشون گفت خانوم ر گه ها رو بگیریم بالا؟

حدیث هم جواب داد تو اگه خیلی دوس داری میتونی برگت رو بگیری بالا!!!!!

*ذهنمون مشغول شده بود که مادر محمد رضا شاه که میشد زن رضا خان کی بوده که بهناز سر زنگ تاریخ قبل از امتحان با اطمینان کامل گفت بچـــــــــــــــــــــــــــــــها فهمیدم مادر شاه کی بوده گفتیم کی بوده گفت:

اســـــــــــــــــــــــــــــــــد اله علم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر چی ما مگیم اسد اله علم مرد هست میگه نه خودشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

*از صب تو این فکر بودم که رزم آرا که خوب بود پس چرا تو کتاب ما گفته مخالف بوده و مردم ازش ناراضی بودن؟ خاصه کلی تفکر از خود خارج کردم بعد گفتم خب این شعر ممد نبودی ببینی رو هم که واسه رزم آرا خوندن همینطوری در گیر بودم که یهو یادم اومد اون جهــــــــــــــــــــان آرا بود نه رزم آرا

*دبیر تاریخمون میگه شما از بس بیش فعالید تو کلاس حس میکنم اکسیژن کمه نفس نمیتونم بکشم! بعد میگه فکر میکردم چون درس تخصصیتون نیست اذیت میکنین بعد تو دفتر دیدم همه دبیرا میگن شما خیلی اذیت میکنین که بچه ها گفتن خانوم میرید غیبت ما میکنید؟ اونم گفت شما اینهمه غیبت ما کنید عب نداره ما نباید غیبت شما کنیم؟ بهناز هم گفت : ما اینقد حرف داریم که وقت غیبت نمیکنیم!!!!!!!!!

*دبیر تاریخمون داره درس توضیح میده میگه تو فلان جریان علما رو از طبقه بالا پرت کردن پایین بهناز میگه: وقتی علما میومدن پایین عباشون مثل چتر باز میشده طوریشون نمیشده!!!!!!!!!

* از بس تعطیلی ای مدرسمون زیاد شده به این نتیجه رسیدیم که ما وسط تعطیلی ها وقتی حوصلمون سر میره واسه تفریح و به قصد خوش گذرونی میاییم مدرسه!!!!!!!!!

* سر کلاس چهار تا از مژه های یکی از بچه ها کنده شد برگشته به کنار دستیش میگه: نگاه کن ببین کچل نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*فرنوش گفت من سد رو دوس دارم هلو رو دوس دارم بعد  منم گفتم منم زرد آلو دوس دارم! اونم گفت منظورم فلان شخصیت کارتونی هست نه میوه خلاصه تا کلی وقت از خنده غش کرده بودیم

* عسل رو کاغد نوشته بود: یه عدد بهناز مدل 74 به فروش میرسد!!!!!! بعد از پشت با سنجاق وصل کرده به مقتعه بهناز

بهناز هم از تمام زوایا میچرخه تا بچه ها ببینن!!!!!!!!!

عکس کاغذ رو نتونستم آپلود کنم بذارم

*روز دوشنبه یکی از بچه سر کلاس فیزیک داره گریه میکنه میگیم چته چرا گریه میکنی؟ میگه این خوب درس نداد ه نفهمیدم واسه همین گریه میکنم

ادامه دارد

برام دعا کنید: نرجس


دوبـــــــــــــــــــــــــــــــاره برگشتیم

سلام

خوبید بچه ها

بعد از کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وقت دوبارره اومدیم

اول یه معذرت خواهی به همه اونایی که دعوت شدن ولی وقتی اومدن دیدن خبری از آپ نیست چون قرار بود من آپ کنم بهناز کامنت دعوت رو بذاره ولی دو ساعت نوشتم و تایید نشد که بعدش با همه اینجوری بودم

خب خاطره ها که زیادن ولی یادم نیست همشون رو

واسه همین اونایی رو مینویسم که یادمه:

دو هفته پیش روز چهارشنبه من مدرسه نرفتم و مثل اینکه بهناز سر کلاس زبان هر چی دبیر میگفته بر عکسشو میگفته و کوتاه هم نمیومده که داره اشتباه میکنه واسه همین بهش گفتن امروز چت شده همش داری میدرخشی

خلاصه چهارشنبه این هفته سر کلاس تاریخ یه چیزی گفت که یادمون نیست که بازم از اون حرفاااااااااااااا بود که فرنوش بهش گفت تو دو هفته ای یه بار میدرخشی!!!!!!!!!

حالا درخشیدنای بهناز سر کلاس زبان همین هفته:

-آبجیمون معلوم نیست چش شده که کلمه اضاف میکنه به زبان فارسی میخواد  بگه اداره کردن میگه اداریت! میخواد بگه اختراع کرد میگه مخترع کرد!

-عنوان ریندیگ این درس every word is a puzzle بود که دبیرمون گفت کی میدونه منظورش چی هست که بهناز خانوم با اعتماد به نفس کامل فرمودن: خانوم این منظرش اینه که قاره ها قبلا مثل پازل به هم چسبیده بودن ولی بعدن  جدا شدن!!!!!!!!!!!!

دبیرمون گفت چ ربطی داره آخه!!!!!!!!!!!

بعد متوجه شدیم که بهناز خانوم کلمه world رو با کلمه word اشتباه گرفته!!!

-دبیرمون وقت میداد تا ما متن رو بخونیم و ترجمه کنیم و بعد ازمون میپرسید من متن رو میخوندم که بهناز گفت من قاری هستم اونم ترجمه میکرد و مترجم بود مثلا کلمه changing طبق فرموده بهناز خانوم یعنی چنجوندن و به نظرم کلمه shout یعنی شوتن!!!!!!!!!!!!

خلاصه که شاید اینا واسه شما بی مزه بود ولی ما کلی خندیدم( البته اینم بگم که ما به ترک دیوار هم میخندیم!!!!)

ولی از دست بهنازتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امروزم که به لطف تعطیلی های امسال رفتیم مدرسه( پنجشنبه ها تعطیل بودیم ولی چون تعطیلی زیاد زیاد شد و امتحانای خرداد هم به خاطر انتخابات زد تر برگذار میشه مجبوریم پنجشنبه ها هم بریم مدرسه) کلی خندیدیم و دبیر شیمیمون هم کلی نصیحتمون کرد و قوانین شیمی رو آورد تو زندگی و این برنامه ها و تو صحبتاش گفت بعضی آدمای ................. مثل حزب باد هستن که ما و بچه های دیناین زدیم زیر خنده آخه به قول عسل فرنوش حزب باد  هست معلوم نیست طرف مخالف هست یا موافق!!!

آهان راستی به دلیل همون تعطیلی های زیاد راننده سرویسمون( سرویس من و بهناز یکی هست) گفت شما تا ۲۹ اسفند میبرنتون مدرسه که ما گفتیم نخیر ما از ۲۴ اسفند دیگه نمیریم مدرسه و خلاصه باهاش شرط بستیم سر بستنی

دعا کنید ۲۴ اسفند تعطیل بشیم حالا بستنی به درک ضایع بشیم بده دعا کنید فقط

راستی بچه ها دهم اسفند احتمالا یه عمل کوچولو دارم

چیز خاصی نیست خوشبختانه ولی خب یکم استرس هست دیگه

همون اسم عمل عذاب آوره

 برام دعا کنید

 

خب دیگه خیلی حرفیدم

فردا تولد پسر عموم هست خونه ما آخه همسایشون یه دختر داشت که به خاطر سرطان فوت شد واسه همین قراره بیان خونه ما و منم باید از الان شروع کنم به جمع و جور کردن واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای کاشکی خواهر داشتم که کارا رو میکرد!

 

بچه ها یه سایت خوب واسه آپلود فایل بهم معرفی کنید لطفا

قربون همتون

آبجی گلتون: نرجس